رضا قليخان هدايت

21

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گفت دانا نفسها را بعد ما حشر است و نشر * هر عمل كامروز كرد او را جزا فرداستى نفس را نتوان ستود آن را ستودن مشكل است * نفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستى گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود * در جزاى و در عمل آزاد و بىهمتاستى گفت دانا نفس را آغاز و انجامى بود * گفت دانا نفس بىانجام و بىمبداستى گفت دانا نفس هم بىجا و هم باجا بود * گفت دانا نفس نى بىجا و نى باجاستى گفت دانا نفس را وصفى نيارم گفت هيچ * نه به شرط شىء باشد نه به شرط لاستى اين سخنها گفت دانا و كسى از فهم خويش * درنيابد اين سخنها كاين سخن معماستى هريكى بر ديگرى دارد دليل از گفته‌اى * در ميان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى بيتكى از بو معين آرم در استشهاد اين * گرچه آن در باب ديگر لايق اينجاستى هريكى چيزى همىگويد به تيره راى خويش * تا گمان افتد كه او قسطاى بن لوقاستى كاش دانايان پيشين مىبگفتندى تمام * تا خلاف ناتمامان از ميان برخاستى خواهشى اندر جهان هر خواهشى را در پى است * خواستى بايد كه بعد از آن نباشد خواستى